تبليغاتX
هیچ وقت نگفتمت...
 
اگر می شد تمام زندگی ام را روی خاطراتم یا روی تصویر آینه بالا بیاورم

احساس بهتری داشتم

اگر می شد انتقام تمام این لحظه های کشنده ی بی خبری را از تو بگیرم احساس بهتری داشتم

اگر می شد تمام آینده ام راگریه می کردم احساس بهتری داشتم

اگر می شد...

اگر می شد....

دستهایم از همیشه بسته تر است

نگاهم از همیشه محزون تر

قلبم از میشه ساکت تر

این انتظار کشنده ی مسموم....نمی دانم طاقت می اورم یا نه...

باید طاقت بیاورم...چاره ای ندارم...غیر از طاقت چه کاری می توانم بکنم؟

اگر فریادم به گوش تو می رسید بی توجه به همه فریاد می زدم

اگر حرفهایم را می شنیدی تا آخر عمر حرف می زدم

اما.......................

مسکوت تر محزون تر و مجنون تر از همیشه ام

محبوب من....دیر نکن اگر چه طاقت دیدنت را ندارم

اگر چه در مقابل چشمانت تاب نمی آورم اما دیر نکن

دیر نکن

دیر نکن

|+|
سخنی بر آمده از دل در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت8:17
 
افسردگی عبارت است از نا امیدی در به انجام رساندن کار و بر طرف کردن مشکل

در اثر کلنجار رفتن زیاد با مشکل و مشکلات و ناتوان ماندن در حل آن ها بوجود می آید

وقتی برای حل مشکلی تمام تلاشت را می کنی اما نه تنها این تلاشها به نتیجه نمی رسد بلکه اوضاع را خراب تر می کند و تو از دست خودت عصبانی ناراحت می شوی و به نا امیدی می رسی ناامیدی نسبت به خودت

چرا می گویند ناامیدی به لطف خدا کفر است؟

من واقعا به این نتیجه رسیدم که خدا نمی خواهد در این مورد به من کمک کند

یا کمک هایش طور دیگری است یا به مصلحت نیست به هر حال کمک نمی کند و من ناامید از لطف او شده ام

این کفر است؟

من به خودم هم کافر شده ام

و این تعریف دقیق افسردگی است وقتی کار نشد دارد....

بخصوص وقتی کار دو طرفه باشد یعنی نصف اوضاع از کنترل تو خارج است و وقتی هر دو ساز مخالف بزنید مشخص می شود که

چقدر اوضاع به هم ریخته است و بی حوصلگی ...منگ شدن و درد خفیف سینه همه از نشانه های افسردگی است

امتحانات پایان ترم شروع شده اند و من احساس بدی دارم حتی ورزش هم نمی توانم ...که درمان خوبی است

خدا به دادم برسد فقط همین

|+|
سخنی بر آمده از دل در شنبه یکم دی 1386ساعت14:12
 
دلم می خواهد بنویسم

فرقی نمی کنه کجا و چرا

قبول شدم با ۲۰۵

آره چقدر خوبه!

ولی انگار تازه فهمیدم که دارم از دست می رم

دارم گم می شم..............گریه ام می گیره بودن اینکه بدونم چرا

مهم هم نیست

مگه فرقی هم می کنه؟

 

|+|
سخنی بر آمده از دل در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت11:55
 
 

آمدی چون بوی گل در برم

                               رفتنت................ کی می شود باورم؟

|+|
سخنی بر آمده از دل در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت23:33
 
شاعرانه است دوست داشتن تو

و ترک تو شاعرانه است

و در این شعر زجری است مبهم اما پیوسته و نه اندکی از شدتش کاسته شود و نه بیفزاید

زجر پیوسته دوست داشتن تو  و فراموش کردن تو

تو

تو

تو مترادفی بادوست داشتن پیوسته و زجر های پیوسته و درد های بی پایان و زجر های بی انتها

|+|
سخنی بر آمده از دل در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت10:17
 
حتما تا حالا فهمیدین اما :

 تا اطلاع ثانوی تعطیل است

یا بهتره بگیم :

به مکان جدید منتقل شد صد متر پایین تر...................>

 

http://www.tARANTELLA.BLOGFA.com

|+|
سخنی بر آمده از دل در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت14:2
 
کاشکی مردن این همه سخت نبود...

کاش انقدر قاعده و قانون نداشت....

من حالم از تمام قواعد و قانونها به هم می خورد...

حالم از همه چیز بهم می خورد...

کاش مردن اینقدر سخت نبود.

|+|
سخنی بر آمده از دل در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت14:55
 تمام می شود
رو دست خوردم

بد جور رو دست خورده ام....

حق استفاده از سایت دانشکده از من گرفته شد...می دانی چرا؟

به خاطر عکسهایی که...........

و سال پیش در فایلهای تو پیدا کرده بودمشان ...و تو گفتی خبر نداری......

حالا...بعد از چند روز که پسورد "نازنین " می گذاری برای خودت...که نمی دانم از کجا آوردی...و به فایلهای من با این پسورد نازنینت دسترسی پیدا می کنی ....همان عکسها....قاطی فایلهای من.....

جایی که کسی دسترسی ندارد ...جز "نازنین تو!!"

محروم شده بودم...تازه تبرئه شدم.....با توضیحات من همه چیز حل شد...اما..........

دیروز دیده بودندت...که مثل دودکش ....نه ...لوکوموتیو شده بودی.....سیگار نه! "سیگاری"....

آترین برایت می آورد...می دانم.......مطمئن شده ام.....

سرخی چشمهات از عرق تابستان نبود...اینطور نیست.......

"از دوم دبیرستان"......نگفتی باقی اش را....گفته بودی سیگار می کشی اما نه.......

سردم شده است......برای همین ها شاید رفتی....چون می دانستی بفهمم می روم........

حالا....چرا من؟........

حشیش.....

رو دست خوردم....

قهرمان داستان تویی......

من هیچ نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

|+|
سخنی بر آمده از دل در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت15:31
 
|+|
سخنی بر آمده از دل در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت14:34
 بهار امده است!
پرنده گفت چه بویی
چه آفتابی
بهار آمده است...
بهار آمده است!
بهار چه خوب است...اردیبهشتش - می دانم - بوی داغی لحظات را دارد....
بهار چه خوب است
تعطیلی خیلی خوب است....وقتی کنار خانواده می خوری و می خوابی و تلوزیون می بینی ...
فارغ از درس  و تشویش وکار و مشغله....
آنوقت است که خوشی می زند زیر دلت و تازه دلتنگ می شوی.....
سال پر دلهره آغاز شد...پر از شوق....لحظات تازه..انگار کودکی به دنیا آمده...آرزوهای دراز مادر...پدر....دعاهای خواهر....
شیطنتهای برادر.....و من که پر تشویش فقط فکر می کنم...آنقدر فکر می کنم که دعا یادم می رود....و سال تحویل می شود....صدای گریه کودکی می آید...
من هنوز در اندیشه ی دیروز و امروز و فرداهایم مانده ام...
روابط کمی بهتر شده اند....اما مادر هنوز کم و بیش گریزان است.....
برایم فرقی ندارد...خانه ساکت باشد بهتر است....
دارم فکر می کنم....فرق بین دوست داشتن و دوست نداشتن چیست...از کجا باید این حس را فهمید....مطمئنا ذهن نمی تواند پاسخ گو باشد.....
می گریزم....به آینده ای نامعلوم فکر می کنم......آینده رشته ام..موقعیت خانوادگی ام....محدودیتها و داشته هایم.....تو را کی خواهم داشت؟
می گریزم....می روم سراغ درس و کتابهایم ....که یکی شان را دانشکده جا گذاشته ام....روی نوشته های جزوه یک فلش زده شده...پایین ترش نوشته : " به سمت چیزهای خوب"
نجمه پایین ترش نوشته : "جهت فلش هر جلسه تغیر می کند.."...جزوه را می چرخانم همانطور که می نویسم....جهت فلش را با نگاه دنبال می کنم....تو متصور می شوی....
می گریزم...گیتار از کوک افتاده.....دینگ و دانگی می کنم....مادر ناامید می شود....من به هدف اولیه اش فکر می کنم....می گریزم.....می گریزم.....
|+|
سخنی بر آمده از دل در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت23:48