پرنده گفت چه بویی
چه آفتابی
بهار آمده است...
بهار آمده است!
بهار چه خوب است...اردیبهشتش - می دانم - بوی داغی لحظات را دارد....
بهار چه خوب است
تعطیلی خیلی خوب است....وقتی کنار خانواده می خوری و می خوابی و تلوزیون می بینی ...
فارغ از درس و تشویش وکار و مشغله....
آنوقت است که خوشی می زند زیر دلت و تازه دلتنگ می شوی.....
سال پر دلهره آغاز شد...پر از شوق....لحظات تازه..انگار کودکی به دنیا آمده...آرزوهای دراز مادر...پدر....دعاهای خواهر....
شیطنتهای برادر.....و من که پر تشویش فقط فکر می کنم...آنقدر فکر می کنم که دعا یادم می رود....و سال تحویل می شود....صدای گریه کودکی می آید...
من هنوز در اندیشه ی دیروز و امروز و فرداهایم مانده ام...
روابط کمی بهتر شده اند....اما مادر هنوز کم و بیش گریزان است.....
برایم فرقی ندارد...خانه ساکت باشد بهتر است....
دارم فکر می کنم....فرق بین دوست داشتن و دوست نداشتن چیست...از کجا باید این حس را فهمید....مطمئنا ذهن نمی تواند پاسخ گو باشد.....
می گریزم....به آینده ای نامعلوم فکر می کنم......آینده رشته ام..موقعیت خانوادگی ام....محدودیتها و داشته هایم.....تو را کی خواهم داشت؟
می گریزم....می روم سراغ درس و کتابهایم ....که یکی شان را دانشکده جا گذاشته ام....روی نوشته های جزوه یک فلش زده شده...پایین ترش نوشته : " به سمت چیزهای خوب"
نجمه پایین ترش نوشته : "جهت فلش هر جلسه تغیر می کند.."...جزوه را می چرخانم همانطور که می نویسم....جهت فلش را با نگاه دنبال می کنم....تو متصور می شوی....
می گریزم...گیتار از کوک افتاده.....دینگ و دانگی می کنم....مادر ناامید می شود....من به هدف اولیه اش فکر می کنم....می گریزم.....می گریزم.....
سخنی بر آمده از دل در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت23:48